شهر کلمبو



برو کار می‌کن، مگو چیست کار   که سرمایه‌ی جاودانی است کار
نگر تا که دهقان دانا چه گفت   به فرزندگان چون همی خواست خفت
که : « میراث خود را بدارید دوست   که گنجی ز پیشینیان اندر اوست
من آن را ندانستم اندر کجاست   پژوهیدن و یافتن با شماست
چو شد مهر مه، کشتگه برکنید   همه جای آن زیر و بالاکنید
نمانید ناکنده جایی ز باغ   بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »
پدر مرد و پوران به امید گنج   به کاویدن دشت بردند رنج
به گاوآهن و بیل کندند زود   هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود
قضا را در آن سال از آن خوب شخم   ز هر تخم برخاست هفتاد تخم
نشد گنج پیدا ولی رنجشان   چنان چون پدر گفت، شد گنجشان