بی تو به سامان نرسم
بی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو
من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه وهرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم ،
رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی ، وقت و شیراز تویی ،
جاذبه ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو
همّتی ای دوست که این نامه ز خود سان بکشم
ای همه خورشید تو و خاک و باران همه تو
به ياد کوروش يغمايی
سخن یک عشق...
كاش امشب كوچه های منتظر
یك سلام گرم از ما می گرفت
این سكوت تلخ . دنیای من است
كاش دستت . دست دنیا میگرفت
آسمان ابری ترین اندوه را
از دل سنگین شبها می گرفت
پنجره دلتنگ چشمی آشناست
كاش می شد عاشقی پا می گرفت
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم
هوروش نوابی
یک دستفروش سریلانکایی در زیر باران شهر کلمبو در حال کشیدن گاری خود در خیابان

زیباترین قسم سهراب سپهری
با سپاس از دوستم که این متن زیبا رو فرستاد.
همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي (سعدی)
همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي
چه حكايت از فراقت كه نداشتم, وليكن
تو چو روي باز كردي, در ماجرا ببست
نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتي نويسيّ و هدايتيّ فرستي
دل دردمند ما را كه اسير توست يارا!
به وصال, مرهمي نه چو به انتظار خستي
برو اي فقيه دانا, به خداي بخش ما را
تو و زهد و پارسايي, من و عاشقي و مستي
دل هوشمند بايد كه به دليري سپارد
كه چو قبلهايت باشد به از آن كه خودپرستي
چو زمام بخت و دولت, نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبوني نكنند و زير دستي
گله از فــراق يـــــاران و جفــــــاي روزگـــــاران
نه طريق توست سعدي!سر خويش گير و رستي
میشه نگام کنی؟
میشه نگام کنی راحت شه زندگیم؟
چش بر ندار ازم می پاشه زندگیم...
لب بستم از تو و افطار میکنم
من عاشق توام اقرار میکنم
اقرار میکنم بی یاد تو هنوز
هم سخته خواب شب هم خنده های روز
برگشتنای دیر... دل بستنای زود...
باور نمیکنم ... دست خودم نبود...
از تو حواسمو هی پرت میکنم
با قلب بی کسم هی شرط میکنم
از روزگار خوش چیزی برام نذار
هر شب صدای باد تو گریه هام بذار
- حالا که اومدم چیزی برام نیار
تا دیرتر نشه راهی جلوم بزار
برگشتنای دیر... دل بستنای زود...
باور نمیکنم ... دست خودم نبود...
میشه نگام کنی راحت شه زندگیم؟
چش بر ندار ازم می پاشه زندگیم...
لب بستم از تو و افطار میکنم
من عاشق توام اقرار میکنم
برگشتنای دیر... دل بستنای زود...
باور نمیکنم ... دست خودم نبود...
ای دوست...
اي دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گيرد بي تو آتش به من اندر زن و آنم بستان
شعر : مولانا (دیوان شمس)
حافظ
دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد
گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد
ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت
بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد
آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید
قــرعــــه کـــار به نام مـــن دیوانــه زدنــد
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد
شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد
صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع
آتش آن است کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب
تـا ســــر زلـــف سخـــن را بــــه قلـــم شـــانه زدند
الهی آمین....
کاش در این رمضان لایق دیدار شویم
سحری با نظر لطف تو بیدار شویم ...
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست
همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی نااميدي در بسته باز کردن
خشنودی دل
دلی را هم اگر خشنود کردی***به گیتی هر چه شادی هست داری
تو خود آهنربایی...
بر آن بودم که از آهن کنم دل
چه غافل ,چون تو خود آهنربایی
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم(مولوی)

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
دل شود امشب شکوفا در زمین
دل شود امشب شکوفا در زمین
می زند لبخند شادی بر زمین
آسمان ِ دل تبسم می کند
روی ماهت را تجسم می کند
ای مسیح آل پیغمبر سلام
انتهای سوره ی کوثر سلام
خبری نیست....
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا تو چرا بی خبر از ما شده ای!!!
پيش از اينها فکر مي کردم خدا…
پيش از اينها فکر مي کردم که خدا
خانه اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برف کوچمي از تاج او
هر ستاره، پولکي از تاج او
.
.
.
شعر
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را ...
خواهی...
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد .
شعر کودکانه

یک روز یه آقا خرگوشه
رسید به یه بچه موشه موشه
موشه دوید تو سوراخ
خرگوشه گفت : آخ
وایسا، وایسا، کارت دارم
من خرگوش بی آزارم
بیا از سوراخت بیرون
نمی خوای مهمون
یواش موشه اومد بیرون
یه نگاهی کرد به مهمون
دوستت دارم...

« دوستت دارم » را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است.
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست،
راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!
در دل مردم عالم – به خدا -
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید.
تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو
« دوستم داری » را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو
من دلم می خواهد که در این تنهایی تو کنارم باشی

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
عیب کسان منگر و....
عيب كسان منگر و احسان خويش
ديده فرو بر به گريبان خويش
آينه روزي كه بگيري به دست
خودشكن آن روز مشو خود پرست
خويشتن آراي مشو چون بهار
تا نكند در تو طمع روزگار
عمر به خشنودي دلها گذار
تا ز تو خشنود شود كردگار
دردستاني كن و درمان دهي
تات رسانند به فرماندهي
گرم شو از مهرو زكين سرد باش
چون مه و خورشيد جوان مرد باش
هر كه به نيكي عمل آغاز كرد
نيكي او روي بدو باز كرد (نظامی)
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما ........
الا یا ایها الساقی...
|
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها |
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها |
ایمان
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو کار من
به اصول
شاملو
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... شاملو
زندگی یک تصادف است ، مرگ یک واقعیت شاملو
ای همه هستی زتو پیدا شده...
ای همه هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده
زیرنشین علمت کاینات ما بتو قائم چو تو قائم بذات


خوشا این زندگانی را